شش ماهه بودم كه در آغوش زني هجده ساله بلنديهاي هندوكش و پستيهاي بگوا و تفتان را پيمودم و رو به آيندهيي نامعلوم حركت كرديم تا زندگي كوچكي را در كنج ناكجاآباد سامان دهيم. با خوب و بد، و تر و خشك مهاجرت ساختيم؛ درس خواندم، كار كردم و روزي چيزهايي گفتم كه گويا شعر بودند. بيست و سه سال بعد، برگشتم و دنياي گمشدهيي را كه هميشه بخشي از مغزم را برايش خالي نگاه داشته بودم، تجربه كردم. نرسيده، دست به قلم بردم و مقاله سياسي نوشتم تا لقمه ناني شود؛ بعد سياست در رگم رسوخ كرد؛ چرا كه چيزها ديدم و چيزهايي شنيدم كه مجبور شدم بر ضد ناهنجاري و تبعيض و تعصب بنويسم. روزگاري بعد، با قلم و كتاب به درس فلسفه و جامعه شناسي رفتم. "فلسفه" چيزي كه هميشه از آن متنفر بودم، روزگذراني من شد. بعدها صنفهاي فلسفه قرون وسطي جذاب شد، چرا كه جغرافياي زماني و مكاني آن را هر لحظه و هر ساعت تجربه ميكردم. گاهي به دين ميتاختم و تن به شلاق دينمداران گنگ انديش ميدادم؛ گاهي هم به دموكراسي، اين نماد زندگي گوسپندي، و آماج روشنفكر نماهاي سطحينگر پوك انديش ميشدم. آنچه بود "قرون وسطايي بودن" بود! يعني ميان سنت و مدرنيته، ميان دين و سكولاريزم، ميان خودي و ناخودي گير افتادن!
پنج سال ماندم، شعر گفتم. سياست كردم. نوشتم. خواندم و روزي فهميدم كه بسيار چيزها را فراموش كردم. پنج سال بودم و با شهرياراني همكلام و هم مشرب شدم. با دوستاني شعر خواندم با دوستاني سياست كردم. گاهي عاشق شدم، تنها شدم، سنگ شدم. آن روزها خوب بود، روزهاي اميدبخشي كه افسردگيهاي رگ فرسودهي مهاجرت را زنده ميكرد. روزهايي كه دوستي معناي عجيبي داشت و گمان ميكردم كه ديگر در هيچ كجاي جهان مانندش نيست.
بيست و سه ساله آمدم و بيست و هشت ساله از اين خاك ميروم. نه دل خوشي براي ماندن دارم؛ نه اميدي براي زندگي آن سوي آبها! دلم را با تمام تعلقاتش، با تمام دوستداشتنيهايش ميكنم و به زباله مياندازم. نگرانيام را زير پلكهايم دفن ميكنم؛ سعي ميكنم تا به هيچ كس قول ندهم؛ به هيچ كس نگويم كه دوستياش را هرگز از ياد نميبرم. بر لب لبخند تلخي را دوختهام تا حماقت نگاههايم را توجيه كند. ميخواهم بگويم كه هيچ كس در اين مرز بي دروازه قابل ترحم نيست. هيچ مرد افغان شايستهي نگاه ترحم آميز و مهربانانه نيست.... اما دلم هنوز در ته سطل زباله براي زنهاي مظلوم و كودكاني كه اتفاقي به دنيا آمدهاند، ميسوزد. اما از روي هيچ كس، هيچ كاري نميآيد.
پنج سال، به مردم به زبان بد گفتم اما خوبي كردم. حالا هم ميروم و بد ميگويم. تنها افتخار من اين است كه رياكارانه پشت سر بدي و پيش روي خوبي نگفتم تا براي لقمهي ناني آويزان كليساهاي آرماني، آرمانشهر غرب شوم. در بودن و نابودنم، به اين مردم تاختم و ميتازم تا تمام افتخارات كاذب و دروغين مدنيت پنج هزار ساله بر باد برود؛ مدنيتي گنگ و نامفهوم كه هيچ بارقهيي ازش در خرابههاي بلخ و خيابانهاي كثيف پايتخت ديده نميشود. افتخاراتي كه مردهاي اين سرزمين را به توحش و بيبند و باري ميكشاند تا ببرند، بكشند، بخورند و به هيچ ارزشي نينديشند. مردان اين سرزمين زور ميگويند چرا كه تن به زور ميدهند و عجيب در آن با استعدادند! اين موجودات جنس مذكر عادت دارند اتومبيلهايي سوار شوند كه از خودشان گرانتر است. افتخاراتشان خشونت و لاقيدي است، همجنسگرايي پنهان و آشكار را چون ارزشي والا ميپرستند. مراسم قمار و بچهبازي را زود به پايان ميبرند، تا هنگامهي نماز دير نشود. تنبلي، بيارزشي، لاقيدي، هرزهگويي و هرزه گردي، خود بزرگبيني، خودخواهي، دروغ، خشونت، ناشكيبايي، اندك ويژگيهاي جنس مذكري است كه انگليسيها را شكست دادند، روسها را شكست دادند، سومنات را چور و چپاول كردند، اصفهان را به تاراج بردند، جنگ داخلي كردند و به ناموس هم رحم نكردند... اين موجودات ذكور حالا با انباشتهيي از اين افتخارات بر تختي تكيه زدهاند، و كباب گوسپندي را آروق ميزنند و به ريش دنيا ميخندند.
موجودات ذكور اين سرزمين، يك زن براي توليد مثل، بچهداري، كشاورزي، نانوايي، نظافت خانه و... دارند و ده زن براي خوشگذراني و عياشي. تمام مقولات خوب و بد براي اين موجودات در يك كلمه خلاصه ميشود: "غيرت افغاني"! چيزي كه قضاوت را آسان ميكند و خاستگاه دهها رقم جنايت خرد و كلان ميشود.
موجوداتي به نام افغاني، به دو چيز ايمان دارند: اول جن و پري، دوم زور.
دينداري و بيديني اين مردم معلوم نيست. در يك دست تسبيح ميگردانند، دعا ميخوانند، ريش خود را مستحبي مسح ميكنند؛ و در دست ديگر كاردي را بر گلوي انساني ديگر ميفشرند و "الله اكبر" ميگويند.
حتا اگر خدايي را بپذيرند، آن خدا افغاني است. مانند آنها چاي سبز مينوشد و به زبانهاي قديمي فكاهي ميگويد و كالاي افغاني به تن دارد. روزها در سايهي ديواري گلي وقت گذراني ميكند و شامگاه در تاريكي دخمهيي بيكارگي و تنبليش را توجيه ميكند. سبك زندگي در اين جغرافيا "موقتي" است. فرهنگ كوچيدن و رفتن در رگ رگ اين مردم رسوخ كرده است. هيچ شهري، هيچ قريهيي، هيچ پلي براي بودن و ماندن ساخته نشده است؛ زندگي سياه چادري حتا سبك زندگي شاهان اين مردم بوده. دنيايي بدون آينده؛ موقتي و ابتدايي زندگي كردن، خوردن و مردن! ارزشهاي اجتماعي اين مردم چيزي غير از نيازمنديهاي ابتدايي نوع بشر نيست. نان، آب، خانه گلي، پوشاك و بس.
سرانجام، گفتهاند: كسي كه به مام وطن دشنام بگويد، فرزند ناخلف سرزمين است و شايستگي آوارهگي و تبعيد جاودانه دارد... من گويا همانم!
هر گشت از يك گوشه دنيا خط و خبرش ميآمد و به گفته خودش دستي از دور بر آتش داشت. كسي كه با خوي و خصلت او آشنا هم كه نميبود، از نوشتههايش ميدانست كه در چي حالي است؛ بد خط و كوتاه و بيدقت كه نوشته ميكرد، يعني كه بيپول است و در كدام جايي چرت ميزند كه فلان كار خوب است يا ني، اگر كدام آشنا ببينه چي خواهد گفت؟! يگان دفعه هم كه قلم را بر كاغذ فشار داده بود و حتا يك نقطه بيجاي نشده بود، كلگي ميفهميدند كه خوش و خرسند است و باز چند قراني پيدا كرده و دو سه روز ميشه در خانه است و مينوشد و به دور و نزديك خط نوشته ميكند.
خب، هر چي كه بود، خط و خبرش ميآمد. آخرين خطش كه رسيد، كلگي گفتند كه بچه فلاني كلان آدم شده و پيسه فراوان به پدر خود روان كرده. پچ پچ مردم از گوشهي ديوار گلي مسجد شروع ميشد و تا مغز خانههاي سياه، دور كرسي زغالي ميرفت. اما فرهاد به كس نگفته بود كه دقيقا چي در خط نوشته بود؟ فرهاد بعد از همان خط آرام و سست شده بود؛ كمتر در صف جماعت ديده ميشد و يگان دفعه تنها كسي كه او را ميديد، دوكاندار سر كوچه بود كه ميگفت: "فرهاد، زياد سگرت ميكشه". البته او خوش بود، ولي اين گپ را هم به آن خاطر گفته بود كه فرهاد ديگه هيچ چيز غير از سگرت ازش نخريده بود!!
خط و خبر او ديگه نامد. اما پدرش هر دفعه يك قصه جور ميكرد و به مردم ميگفت. البت مردم كوچگي ميفهميدند كه پدرش فقط قصهسرايي ميكند و او هم خبر ندارد كه بچيش كجاست. فقط يك نفر ميفهميد كه سگرت ميكشيد.
يك روز كه اتفاقي فرهاد را پيش دوكان ديدم، ايستادش كردم. او فهميده بود كه چرا من كه چندان رابطه خوب با برادرش نداشتم، كنجكاو شدم تا بفهمم او كجاست و چي كار ميكنه كه اين قدر پول روان كرده؟! فرهاد لاغرتر شده بود. گوگرد دوكاندار كه از يك تار آويزان بود، تر شده بود و او را عصبانيتر ميكرد. من هم كنارش ايستاد بودم و با رياكاري لبخند ميزدم و خوشپرسي ميكردم. سگرتش كه روشن شد، با بيتفاوتي و سردي رويش را به سوي ته كوچه كج كرد و رفت. سه – چهار قدم كه دور شد، گفت: "بيمه زندگي ميفهمي چيست؟...."
در ادامه پرگپيهايش مابين قصه پريد و گفت: "آخر گپه نگفتي"! هوشم پاشان شد؛ مثل همان روزي كه سوي انجمن قلم ميرفتم و بچگكي كه گودي پران به دستش بود، از دور صدا كرد: "كاكا، اشكاستيپ نداري؟" تا به حالي كه هست نميفهمم چرا او بچگك فكر كرد كه من بايد اشكاستيپ داشته باشم؛ شايد كس ديگه در آن وقت روز تابستان در خيابان نبود كه ازش پرسان كند؛ شايد هم فكر كرده بود كه اگر اتفاقي داشته باشم، گوديش جور ميشه و گپ خلاص!، اگر هم كه نداشته باشم، ميگم: "ني"!
به هر حال، باز نماند كه لب از لب وا كنم كه گفت: "آخر گپه نگفتي". دستم را به پياله چاي نزديك كردم و گفتم: "آخر كدام گپ"؟ لبخند كنايهداري زد و روي خود را به طرف كلكين چرخاند.
دقيق دو سال ميشد كه تا من را ميديد، لبخند ميزد و ميگفت: "آخر گپه نگفتي"! نميفهمم كه گپ، همان گپ دو سال پيش بود يا كه پيشتر از آن. اگر نيتش همان قصهي دو سال پيش بود، كه صد دفعه بهش گفته بودم، اگر ني، پس كدام گپ؟! دستم را دراز كردم و پياله چاي را گرفتم، يخ شده بود. هيچ دلم نشد كه حتا سوي لب ببرم. "آخر او آدم! صد دفعه بهت گفتم كه آخر گپ چي شد، باز شله استي كه بگم؟..." بلند شد و رفت. من هم بر خاستم و پياله چاي را از كلكين، بيرون خالي كردم. روبروي آينه ايستاده شدم تا موهاي سفيد شقيقهم را مثل هر صبح شمار كنم. ها! امروز هم يكي زياد شده. اما من نميمانم. انگشتم را بردم و با دقت يافتمش، و كندم.
شايد آخر گپ همان دوكاندار را ميگفت كه اشكاستيپ نداشت؛ شيشه دوكانش كه شكست، توده توده جمع كرد و با ساجق امانت چسپاند، بي خبر كه شمال زد، يك شيشه كلان روي دست بچهش افتاد. تا دست و پاي خود را جمع كرد، يك دنيا خون رفت و بچگك را بيهوش به شفاخانه ابن سينا بردند. خو، آخر اين گپ را هم كه بهش گفته بودم.
كلكين را بسته كردم و نشستم. كتاب را ورق زدم تا صفحهي گمشده را يافت كرده، آخر فصل را بخوانم كه صداي ترپ ترپ پايش از بيرون آمد. قد بلندك كردم و از پشت شيشه چتل كلكين ديدمش. خنده ميكرد. تا دروازه حويلي رفت، دلش نشد و زود برگشت. آمد باز روبرويم زير كلكين نشست؛ نور بيرون نميماند كه درست چهرهش را ببينم. اما به گمانم كه باز با لبخندش كنايه ميزد. گفتم: "آخر گپ پيش توست، خودت كه ميفامي". دست خود را دراز كرد و از موهايم يك خس را گرفت. هيچ چيز نگفت. مردم ديگه كه دور كرسي نشسته بودند، پياله پياله چاي ميخوردند؛ خس بين انگشتهايم بازي ميكرد كه از آخر اتاق صداي يك نفر آمد كه: "ها، راست ميگه، آخر گپه نگفتي..."!
آری!
من اما دوست دارم يک روز کامل،
يک عمر کامل
با هم حرف بزنيم
ما ويروس هاي کوچک عاشق!
تلخ و خنده دار است نه؟
چه کسي مي داند که در سياره ي دور دست سياه
زير آتشفشان
چند عاشق نشسته اند و مشروب مي نوشند
شعر مي خوانند و براي دلتنگي دعا مي خوانند
زمان در نبض توست، می دانم
و جهان در نبض دايره يي که در دست زن شرنگ شرنگ مي لرزد
بگذار در اين سياره ي کوچک
هيچ کس به خورشيد نیندیشد
که چقدر روشن است و گرمابخش
بگذار براي يک لحظه هم که شده
در سايه ي درختي مست شويم
ما ويروس هاي کوچک اين سرزمين
که بي دليل عاشق مي شويم،
زندگی می کنیم،
مي ميريم
زمين همچنان مي چرخد
آي دريانورد!
ستاره ي دنباله دار اين طرف را مي بيني
جهت شرق بوسه و بغل را نشان مي دهد
و منجمان مصري
هنوز هم گمان مي کنند
پيامبري مي آيد
که در آيينش عشق بازي کبوترها حلال است
و شراب در چشم هر کسي مجوز دارد
عزيز من
این یکی دو جام را بگیر- دستم می لرزد-
پيش از آن که آتشفشان خاموش اين سياره ي سرد
دلش بگیرد
فوران کند....
12 فروردین 1386 – مشهد مقدس
آهوی من از شهر برگشته است
های مردم خبر دارید؟
آهوی من از شهر برگشته است
این ابرهای تاریک و بارنده
گره از چارقد او باز شدند
آهوی من هنوز
-خوشبختم-
به همان دایره ی نرم می خندد که من می دانم و آیینه و زنبورهای عسل!
و همان چشم های عمیق و سیاه
که آرزوی همه ی مجرمان جهان بود
که اگر چاه جهنم می بود!
خوشبختم.
آهوی کوچک پامیری من
شهری نشده است.
هنوز می داند برای زخم دل مردهای عاشق پیشه
کدام گل چه معنا دارد
هنوز ران های کشیده و زیبایش
صخره ها را دشت می کند
دشت ها را روستا
و دهکده ی کوچک قحطی زده ام را شهری
که مردها مردند اگر جهت طلوع ماه را پیدا کنند!
های مردم!
آهوی من از شهر برگشته است
روی لب هایش کلمات در چرخشی عجیب ایستاده اند، می رقصند
که آیا ظهور بیدل نزدیک است؟!
مردمان قریه ی کوچکمان تعجب نمی کنند
اگر گل های آفتابگردان مزرعه
سرگردان باشند!
و فصل درو گندم دیر شود!
های مادر!
آهوی من از شهر برگشته است
نه بوی دود می دهد، نه احتمال کودتا در گلویش است
ما، پرنده ها و رودخانه ها
ضربان قلب خود را با گام های او میزان کردیم
و آموزگار قریه ی کوچک حالا
مثال ساده یی از زندگی و روزهای روشن را
می تواند به کودکان نشان بدهد
می تواند حساب و کتاب را کنار بگذارد
امتحانات فصل را به تعویق بیندازد
و از غیبت شاگردان نگران نشود.
آهوی پامیری من!
هوا که گرم می شود، درخت های لاغر کابل که جوانه می زنند، ما می ترسیم... انفجار، انتحار و تقسیم قدرت پیش روی است... درخت های کابل که لاغر و ضعیف می شوند، ریش طالبان دراز می شود... باران که کم می شود، هوای جهنمی جنوب، گل های خشخاش را بار می دهد... بهار که می شود تپه ها تپه ها افیون گل می دهد و ما باز معتاد می شویم... سایه ی درختی را در شهر نو غنیمت می بینیم و تن لش خود را به آن می کشیم... دیگر چی فرق می کند که صدای انفجار از کدام سوی آمد... ریاست جمهوری آرام و قراری باشد!
بهار که می شود، ما بیشتر می ترسیم... فصل تقسیم قدرت و تریاک نزدیک است...
اما به هر حال، سال نو مبارک
بسیار وقت ها می شود که توجه به یک پدیده ی کوچک، واقعه ی جدی و بزرگی را تبیین می کند. گاهی اتفاقی کوچکی سبب تحولات کلان اجتماعی در جوامع می شود؛ چرا که آن واقعه عصاره و چکیده ی چندین نگرش و گرایش بزرگ است، و به بیان دیگر: "مشت نمونه ی خروار".
قصه این که جامعه ی التقاطی افغانستان خاستگاه اتفاقات خرد و کلانی است که چندان احتیاج به واشکافی و تبیین ندارد؛ چرا که تک تک آن لچ و صریح و عیان، بیانگر وضعیت گنگ و بی اساس جامعه ی افغانی می باشد. یعنی به راحتی می توان کنش های گروهی این مردم را مورد تامل قرار داد.
مدت زیادی نمی گذرد که دموکراسی هم به عنوان یک ساختار سیاسی، ایدئولوژی سرمایه داری و روش پا به افغانستان بی همه چیز مانده است. مفهوم گنگ دموکراسی تا آنجا پیش رفته است که حتا برنامه های تلویزیونی را به رای گیری و رای شماری گذارده اند، همان رای شماری و رای گیری که نیچه آن را جنون می دانست و متنفر بود!!!
آن چه را که ما در دموکراسی به عنوان روش اشتباه کرده ایم، این است که خاستگاه و جایگاه چنین روشی در بستری از آگاهی عمومی شکل می گیرد؛ بستری که در آن کنش های اجتماعی تعریف شده، نرخ دانش و سواد بالا و باور دولت – ملت پویا باشد. در واقع چگونه می توان در اجتماعی از انسان ها که به طور اتفاقی و بدون هدف مشخص کنار هم جمع شده اند و دایره ی مفاهیم آنان به اندازه ی کف دست است، تصمیم گیری های خرد و کلان را به رای گیری گذارد؟! همین ناسازگار ماهیتی دموکراسی چه در روش، و چه به عنوان یک ایدئولوژی غالب است که نتوانسته و نمی تواند در جامعه ی بسته، سنتی، ابتدایی و خرافی افغانستان جان بگیرد.
از این که بگذریم، قصه این است که چند وقتی می شود که تلویزیون خصوصی "طلوع" سلسله برنامه رقابتی "ستاره افغان" را تهیه می بیند. برنامه یی که گویا هدفمند در جهت کشف استعدادهایی در موسیقی و خوانندگی می پردازد. بدون شک که وجود چنین برنامه هایی در افغانستان بحرانی، قابل ستایش می باشد؛ چرا که می تواند تا اندازه یی فکر عامه را از تنش و بحران و جنگ، به سوی هنر و هنرپروری بکشاند. اما در این برنامه هنرمندان جوان پس از مراحل مختلف سرانجام به مزایده گذاشته می شوند؛ به طوری که میزان آرای مردمی هر کدامی سرنوشت ساز و تعیین کننده می باشد. از این بگذریم که این روش چقدر جنبه تجاری دارد، اما سوال این است که آیا این روش می تواند متضمن درستی انتخاب و موفقیت هنرمندان جوان باشد یا خیر؟
همان گونه که پیشتر گفته شد، این روش برخاسته از همان مفهوم گنگ دموکراسی است که حق را به اکثریت می دهد، نه به کسی که حق با اوست. این روش توده پرور است و نخبه گرایی و خاص اندیشی را تنها به معیار کمیت مردود و ناکارا می داند. همین روش سبب شده که فوتبال ورزش توده یی شود و بازار تجارت و خرید و فروش آن رونق بگیرد! در اصل روش رای گیری و رای شماری در جوامعی که از سطح آگاهی بالایی برخوردارند، معنای خوبی دارد؛ یعنی هنرمندی برتر است که بتواند مخاطب های بیشتری را به خود جلب کند؛ یعنی سلیقه ی عام با یک دور چرخش خود معیار پذیرش هنر و هنرمند می شود؛ و در جوامعی که فلسفه پرگماتیسم ریشه دوانده، تا اکنون خوب جواب گفته است. اما در افغانستان چه؟ آیا سلیقه ی عام بر اساس یک آگاهی شکل می گیرد؟ آیا فرد افغانی می تواند فرق هنر سره و ناسره را خوب تشخیص بدهد؟ آیا ....
جواب این است که خیر! آن چه که در چند برنامه گذشته "ستاره افغان" مشاهده شد، بیانگر این مطلب است که حتا در گستره هنر، همانند سیاست و قدرت، تعلق به قوم و زبان ارجحیت دارد و معیار نه هنر، نه استعداد هنرمند، بلکه تعلق قومی و زبانی است که کسی را به انزوا می کشاند و کسی را هویت کذایی و کاذب می بخشد: چیزی که حتا در بومی ترین قبیله های بشری به این شدت دیده نمی شود! همین نوع برخورد با هنر و سیاست زدگی آن، سبب می شود تا استعدادپروری و نخبه گرایی نابود شود، و مس و طلا به یک بها در بازار مکاره حراج شوند. برکناری "طاهر شوقی" - که صدای اسطوره یی دارد و می تواند یکی از بهترین های موسیقی باشد- از این برنامه به خاطر رای کم مردمی و پیشی گرفتن "لیمه سحر" دختر بی استعداد و بد صدا نشان دهنده این امر است که در سطوح کلان جامعه و سیاست نیز، آنانی که بی استعداد و کم خردند با پشتوانه قومی و عصبیت های زبانی با بی خبری و بی سوادی قدرت را در دست می گیرند و همه چیز را فدای منافع کوتاه و کوچک قبلیه یی خود می کنند. کسانی که نمی توانند به دایره یی بزرگ تر از کف دست خود بیندیشند و افتخارات کوچک خود را به طور مجازی در ذهن کهنه ی خود می سازند.
در پایان این که حتا اگر "احمد ظاهر" یا "استاد سرآهنگ" در این برنامه اشتراک می کرد، به همین دلیل ساده و احمقانه از میدان به در می شد.....ای دریغ مردمی که حتا هنر را به چند سکه ی سیاه قوم و زبان می فروشند! و به گفته یک مثل قدیمی: کاروان که سر چپه شد... لنگ سر قافله می شه...
سید عاصف حسینی ... 2 مارچ 2008 - کابل
من انحنای آن تپه ها را دوست دارم
آن بهشت خرگوش های بازیگوش
که روی نرمی علف های اول بهار
می دوند
امسال باران زود باریده است
آُسمان صاف است
و کهکشان راه شیری خوب دیده می شود
موهایت را باز کن
آن شاپرک کاغذی را بردار
بگذار آشفته شوم
و انگشت هایم بی اختیار
در جهتی نامعلوم حرکت کنند
شاید ستاره های خوشه ی پروین بداند
لک لک های مهاجر کجا می روند
هوای جنوب شرجی است
و می توان در آن چای دم کرد و
فال قهوه گرفت
و موهایت را تا آخر اقیانوس پهن کرد
بعد از آنی که قهوه ی برزیل
با رنگ چشم های تو در اقیانوس حل شد،
ماهی ها همیشه بیدارند!
پیچک ها از شانه هایت می روند بالا
دستم دور گردنت می پیچد
و در سراشیبی شانه و کتف
پایین می غلتد
سیب ها شاید به همین منطق ساده، می افتند که این قدر عاشقند!
پیراهن زیتونی ات را بپوش
دست هایت را به من بده
گنجشک های فلسطین منتظرند
هیچ کس طول و عرض دنیا را نمی داند
آغوشت را باز کن
تا تمام این حادثه را بغل کنی:
این باغ های آلبالو
این پیچک های کودکانه
و آفتابی که تا نوک پستان هایت بالا آمده اند
من هنوز
روی شاخه ی بلند کاج ایستاده ام
و منتظر خبری هستم
که جنگل را بخوابانم
دکمه هایت را باز کن
روسری ات را پس بزن
هیچ کس طول و عرض دنیا را نمی داند.
زمستان 86- کابل
(این اصلا یک شعر ایروتیک نیست... چرا اینجوری فکر می کنید. برادر!)
وقتی که از سکوت شما خسته می شوم
هر لحظه بیشتر به تو وابسته می شوم
می پیچم و شبیه گلی دور پیکرت
با انحنای کتف تو آرسته می شوم
وقتی که باز پلک مرا باز می کنی...
در می شوم به روی خودم بسته می شوم
... یعنی کی ام که چشم به چشم شما شوم
من که به یک اشاره زبان بسته می شوم
گفتی که چب! صدای تو را کوچه نشنود
من بوسه های خسته و آهسته می شوم
یک لحظه باز پشت تو دلگیر و در به در
یک لحظه نه! همیشه و پیوسته می شوم
