
امروز هيچ
چيز خشنودم نكرد؛ غير از همان گنجشكهاي يخزده بر نوك شاخههاي بالايي ... برگها پايين فرو افتاده بودند و مجال را به گنجشكها داده بودند
كه جوانه بزنند، گل بدهند و آواز بخوانند. لكههاي سياهي بودند بر شاخههاي بلند.
اگر آدمي به خودش دچار نباشد، حتما غوغاي آن كودكان بازيگوش او را متوقف ميكند...
حالم خوب نبود. با آن هم تا جايي كه ميرفتم، چشمم به آن تك درخت زيباي دانشگاه
خيره بود... ميتوانستم تصور كنم آن انسانهاي بالدار كوچك را... كه گويا در مورد
من، يا كتابخانهي شيشهيي دانشگاه، يا شايد هواي باراني امروز صحبت ميكردند!
خوب بود!
اي كاش خوب ميبودم... مينشستم تا هر وقتي كه ميرفتند. ميماندم كتابچهي
سياستگزاري تطبيقي نم بخورد، خراب شود... اصلا فراموش ميكردم كه بايد عجله كنم؛
چرا كه متن ويليامسون آدم را ديوانه ميكند... اما دريغ! يا زيباييها از من ميگريزند...
يا من!
27 اكتبر
2008- ارفورت

